![]() |
![]() |
|
| مینویسم برای او که با آمدنش نقش همه را در زندگیم کم رنگ کرد... |
|
امروز هم می خوام دوباره از تو بنویسم،می دونی چرا؟
چون اول و آخر همه لحظه هام تویی! چون از تو پرم،لبریزم،وقتی از تو می نویسم خالی می شم!! سخته،سخته،سخته،به خدا خیلی سخته!!! این که این همه به تو مشتاقم و از تو دور!! این که انقدر به من نزدیکی و من اما باز در شمارش لحظه ها،برای داشتنت!! همه ی روزهام شده انتظار... همه ی روزهام شده دلتنگی... گلایه ای از تو ندارم عزیز دلم!!اصلا اصلا!! فقط می نویسم که بخونی...که بدونی... می دونی بخاطر داشتن دوبارت روزی چند بار خدا رو شکر می کنم؟؟؟ می دونی خدا جون مهربونم با دادن بهترین کادوی دنیاش بهم،یه بار دیگه بهم نشون داد که هست؟ که هنوز دوسم داره... که هنوز همه ی حرفامو می شنوه،مثل همیشه؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:24 توسط سکوت مرگ |
|
|
سلام.خوبی؟امشب عجیب حالم بده.از صبح تا حالا هیچی درس نخوندم.یه سرما
خوردگی کوچیک بود اما تموم نیرومو ازم گرفت.وقتی هم نتونم درس بخونم اعصابم خرد می شه.چند بار بردنم بیرون اما بازم حالم خوب نشد.فقط یه چیز می تونست حالم و خوب کنه که خدا رو شکر تونستم جلوی خودمو بگیرم.خیلی خسته شدم.خدایا هنوز دو ماه دیگه مونده.چه جوری طاقت بیارم.عجب سال بدیه این سال کنکور.به هرکی میرسی قبل از اینکه حال خودتو بپرسن،احوال درستو می پرسن.خدا کنه شرمنده نشم.حالا به غیر از خونوادم یکی دیگه هم هست که باید مراقب باشم جلوش شرمنده نشم.دلم گرفته بدجور.گفتم لااقل بیام اینجا یه چیزی بنویسم شاید بهتر بشم... دلم گرفت از آسمون هم از زمین،هم از زمون تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هرچی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم امشب از اون شباس که من دوباره دیوونه بشم تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم امشب از اون شباس که من دلم می خواد داد بزنم تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:3 توسط سکوت مرگ |
|
|
شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم حرفایی بود توی قلبم من نگفتم ،نتونستم من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه
عجب شعرایی داره معین!!!حالا می فهمم چرا اینقدر شعراشو دوست داری.
سیب سرخی را به من بخشید و رفت ساقه ی سبز دلم را چید و رفت عاشقی های مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خندید و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی وفا گریه ی مرا دیدو رفت
زندگی هنر نقاشی کردن است. بدون استفاده از پاک کن. سعی کن همیشه طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته بر می گردی نیازی به پاک کن نداشته باشی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:29 توسط سکوت مرگ |
|
|
آن كس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد، رهگذري بود روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود كه من گمان ميكردم ميگويد: دوستت دارم )خوش به حالت که خوشی واسه خودت.امیدوارم همیشه خوش باشی.این آخرین مطلبیه که می نویسم.چقدر این روزها سخته.انگار پای ثانیه ها سنگ می شه وقتی دلی برای دلی تنگ می شه..خدا کنه هرچه زودتر کنکورم و بدم.خوب یا بد مهم نیست،فقط بگذره.کاش می شد چشامو می بستمووقتی باز می کردم.میدیدم یکی،دو سال گذشته. خیلی سخته.به خدا دارم سخت ترین روزای زندگیمو پشت سر میگذارم.ای خدااااا) وقتی تقدیر من عمری بی تو زیستن است بی گاه ترین بهانه ام تنها گریستن است ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 14:17 توسط سکوت مرگ |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:5 توسط سکوت مرگ |
|
|
وقتی صدای خرد شدنم زیر پای عابران پیاده ،صدایی دل انگیز است چه فرقی می کند روزی برگ سبز کدامین
درخت بودم..
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد وابستگی ام را به تو باور کردم
صد بار قسم خوردم که نامت را بر زبان نیاورم،ولی افسوس که قسم هم نام تو بود
خوش به حال آسمون كه هروقت دلش بگيره بي بهونه ميباره ... به كسي توجه نميكنه از كسي خجالتهم نميكشه ... ميباره و ميباره تا آسمون دلش آبي آبي بشه ... آفتابي بشه ... كاش ميشد مثل آسمان بود ... تا هر وقت دلمون مي گرفت اينقدر بباريم تا دلمون آفتابي بشه ...
شاید کسی شبها برای این که تورو ببینه به خدا التماس می کنه.... شاید کسی به محض دیدن تو دستاش یخ می کنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه.... مطمئن باش کسی هست که شبها به خاطره تو/تو دریایی از اشک میخوابه ولی تو اورا نمیبینی.... شایدم هرگز نبینی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:38 توسط سکوت مرگ |
|
|
نمی دونی تا چه حد از خودم متنفر شدم.به خدا دیگه حتی تو آیینه هم نمی تونم تو چشای خودم نگاه کنم.نمی دونم چرا دارم خودمو گول می زنم!اینکه ماهی یه دفعه با هم حرف بزنیم و تو این یه ماه هم از طریق وبلاگ حرفامونو بهم بزنیم چه معنایی غیر از دوستی می تونه داشته باشه؟؟؟پس من دارم از چی فرار می کنم؟ای خدا منو ببخش.حتی اگه خدا هم منو ببخشه، من نمی تونم خودمو ببخشم.تو هم باید منو ببخشی چون با این کارام حتی در حق تو هم ظلم کردم.می دونی تازگی ها فهمیدم آدم خیلی بد شانسی هستی.آخه گیر یه آدمی افتادی که (البته به زور می شه بهش آدم گفت) هیچ کدوم از اخلاقیاتش مثل آدم نیست.حتما این تجربه رو هم به دست آوردی که دیگه نشناخته در مورد کسی قضاوت نکنی.یادته چقدر از نجابت نداشته من حرف میزدی.حالا دیگه باید منو شناخته باشی.آقای…اشتباه گرفتی!!! اما این دفعه به هر قیمتی که شده باید تمومش کنم.حتی به قیمت پا گذاشتن روی تمام عواطف و احساساتم.حتی اگه تو تمومش نکنی.حتی اگه… نمی دونی ثانیه به ثانیه ای که باهات حرف می زنم توام با یه حس خوب،از درون ویرون می شم اما می خندم که تو چیزی نفهمی(می خندم اما خنده ام تلخ می دونی...).من دارم از اعتماد خونوادم سوءاستفاده می کنم.ببین قبولی من تو کنکور غیر ممکنه.حالا که با قبولیم باعث سر بلندیشون نمی شم،دیگه نمی خوام با کارام باعث سرافکندگیشون باشم. البته کوپن این ماهمون رو هم دو شب پیش به خاطر اینکه حالت بد بود رو حرف زدیم.اما واسه اینکه این قضیه رو تموم کنم این دفعه هم مثل دفعه های قبل. آخه چه جوری در عرض چند ماه یکی واست اونقدر مهم می شه که حا ضری تموم دنیاتو بدی اما حتی یه خار توی دستاش نره،حاضری هوا،نان و آب و ازت بگیرن اما خنده اونو هرگز!!! اما امان از اونروزی که بفهمی حالش بده.تا دم مرگ می ری.حاضری هر کاری و بکنی تا فقط حال اون خوب بشه،دیگه هیچی واست مهم نیست.غرور،اعتقاد،درس،خونواده،هیچی فقط حال اون… دلت واسه خندیدنش پرپر می زنه انگار تمام دنیا رو وقف نگاش کردی.خدایا این حس چی از جونم می خواد؟؟؟ خدایا چه کار کنم با این حس که نه اومدنش دست خودم بود،نه موندنش. اما باید رفتنش دست خودم باشه. باید…
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:13 توسط سکوت مرگ |
|
|
دیشب حال تو گرفته بود امشب حال من،می بینی چه دنیای کوچیکیه!!! ،نمی دونم از چی دلم گرفته.اما اگه بخوام رو راست باشم بعد از اینکه نظرتو خوندم این طوری شدم.نمی دونم اسم این حس و چی می ذاری اما می خوام با همه ی وجود داد بزنم. چه درد بدیه وقتی همه کنارت باشن اما هیچکی دردتو نفهمه! راستی واقعا نمی دونی چرا خواستت رو رد کردم ؟؟تو که باید بهتر دلیلشو بدونی.پس چرا با کلمه التماس منو عذاب می دی؟چرا؟؟؟ ای خدا دلگیرم ازت ای زندگی سیرم ازت آی زندگی میمیرم و عمرمو می گیرم ازت...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:20 توسط سکوت مرگ |
|
|
فلب ها را نسپاریم دست کسی،عشقها بازیچه است عشق نیرنگ و ریاست مرز وفای من و تو بی انتهاست قلب ها را نسپاریم دست کسی،عشق ها پوشالی است عشق دودی بر هواست،از نگاهم تا ثریا بی صفاست قلب ها را نسپریم دست کسی،عق ها بی پایه است عشق بی ساز و نواست،عشق امروزی فقط یک ادعاست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:16 توسط سکوت مرگ |
|
|
خودت گفتی تو وبلاگت حرفای دلت رو بنویس.باشه این تو و این حرفایی که از شهریور86 تا حالا تو دلم تلنبار شده بود: کاش هیچ وقت بهت تلفن نمی زدم،مرضیه خیلی خوب شناخته بودت که می گفت فقط یه دفعه بهش فرصت بده باهات حرف بزنه.می دونست اگه یه بار با هم حرف بزنیم دفعه ی بعدی هم وجود خواهد داشت. کاش اصلا نمی رفتم چادگان،کاش اصلا اون روز بجای مرضیه آزاده بهم تلفن می زد.آخه آزاده رو خیلی راحت رد می کردم اما نمی دونم چی تو نگاه مرضیه بود که نتونستم بهش جواب رد بدم.همیشه به خودم می گفتم این دفعه که مرضیه بهم زنگ زد خیلی رک حرفامو بهش می زنم اما افسوس که انگار طلسم شده بودم. کاش لااقل حالا که تا اینجا پیش رفتیم تو کمکم می کردی و این قضیه رو تموم می کردی. همیشه وقتی دوستامو می دیدم که خیلی راحت با یه پسری حرف می زنن،بهشون می گفتم چه جوری دلتون می یاد به خودتون،به خونواده تون و به همسر آینده تون خیانت کنین؟؟؟خیلی هاشون بهم می گفتن تو دیگه زیادی املی.نمی دونم شاید،اما این اعتقاد من بود و من به اعتقاداتم احترام می گذاشتم.اما حالا من موندم با یه سری از اعتقادات لگد مال شده و یه کوله بار پر از گناه. خدایا خودت کمکم کن، یه آدم خیلی خیلی پست داره ازت کمک می خواد،دست رد به سینه اش نزن که گرچه خطا کاره اما همیشه تکیه گاهش تو بودی.خدایا متاسفم واسه وجود بنده هایی مثل من... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:20 توسط سکوت مرگ |
|
یاد گرفتم : یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فا صله یعنی دو خط موازی که هیچ وقت بهم نمی رسن یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست یاد گرفتم همون قدر که محبت می کنی همون قدر ارزشت کم می شه و یاد گرفتم که هر چی عاشق تر باشی تنها تری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 13:37 توسط سکوت مرگ |
|
من دلم تنگ کسی است/که به دلتنگی من می خندد/باور عشق برایش سخت است/ ای خدا باز به یاری نسیم سحری/می شود آیا دل به دل نازک من بربندد؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 10:56 توسط سکوت مرگ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:53 توسط سکوت مرگ |
|
|
هر کس به تمنای کسی غرق نیاز است هر کس به سوی قبله ی خود رو به نیاز است هر کس به زبان دل خود زمزمه ساز است با عشق درآمیخته در راز و نیاز است ای جان من تو جانان من تو در مذهب عشق ایمان من تو هیهات که کوتاه شود با رفتن جانت این دست تمنا که به سوی تو دراز است هر که در عشق تو گم شد از تو پیدا می شود قطره ی ناقابل دل از تو دریا می شود دستی که به درگاه خدا بسته پر عشق کوتاه نبینید که این قصه دراز است خا صیت عشق می جوشد از تو دل رنگ اتش می پوید از تو هر گوشه این خاک که دلسوخته ای هست از دولت عشق تو در می کده باز است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:51 توسط سکوت مرگ |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:22 توسط سکوت مرگ |
|
|
مرو از پيشم و عمري نگرانم مگذار يا چو رفتي باميد دگرانم مگذار گاهگاهي بمن از مهر پيامي بفرست
فارغ از حال خود اي جان جهانم مگذار بر دلم داغ غم عشق تو ايام نهاد تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار
منشين در بر غير و مبر از ياد مرا غم ديگر به غم و درد نهانم مگذار چون دم صبح بروز سيهم خنده مزن در
کف گريه از اين بيش عنانم مگذار جز تو چشم طمع از هر دو جهان پوشيدم پس تو تنها دگر اي سرو
روانم مگذار حاصل من که ز هستي همه ناکامي بود برو اي عمر و بجا نام و نشانم مگذار دامن از دست
من دلشده ايدوست مکش درسر فرقت خود تاب و توانم مگذار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:21 توسط سکوت مرگ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:19 توسط سکوت مرگ |
|
|
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. (آخ که امروز چقدر دلگیره.دلم گرفته به اندازه تمام تنهاییم.نمی دونم باید چیکار کنم.خسته شدم از این زندگی. ای خدا دستم بگیر.خیلی تنهام.خیلیییییییی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:13 توسط سکوت مرگ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:15 توسط سکوت مرگ |
|
|
ماهی های تنگ...
و من دلتنگ...... نگاه می کنم لحظه لحظه هایم را که به پایان می رسند. و سال نیز (پیشاپیش سال نو مبا رک.امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشی ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:14 توسط سکوت مرگ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 17:10 توسط سکوت مرگ |
|
|
فلک کور است دلم رنجور و بیمار است قدم لرزان به سوی کوچه می آیم دو دستم را به هم با حرص می سایم خدایا ترس من از چیست؟ عروس جشن امشب کیست؟ ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و داماد شاد و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد صدای شیخ می آید:عروس خانوم وکیلم من؟ جوابم ده وکیلم من؟ صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارکباد می گویند خداوندا صدا از اوست،صدای آشنا از اوست فلک کور است شماهرگز نمی دانید عروسی را بسوی حجله می رانید که تا دیروز نگارم بود چه می دانید،همین امروز کنارم بود من امشب از همه بیزار بیزارم من امشب از خودم،از تو،از این دنیا که هیچش اعتباری نیست،بیزارم رفیقان باده باز آرید مرا تنهای تنها با حشیش و چرکس بگذارید نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند دگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟ نمی دانم چرا این آسمان امشب نمی بارد نمی دانم چرا؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:11 توسط سکوت مرگ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:58 توسط سکوت مرگ |
|
|
دلتنگم ! برای اینکه لحظه ای به عقب برگردم شاید کمی بیشتر از آنچه تصور شود خواهم پرداخت . نمیدانم شاید برایت پیش آمده باشدتا به حال خودت را گم کرده ای ؟ به دور دست نگاه میکنم می بینم چقدر از خودم دورم و هیچ راه برگشتی نیست . در اندرون من خسته دل ندانم چیست. اینقدر دلم برای خودم تنگ شده که به تصورت نمی آید . من ......قلب من ....احساس من.......آه چقدر از شما دورم .... در پیچ و خم زندگی شماها را از یاد برده ام . شاید مرا نبخشید یا شاید نفرینم کردید که اینگونه مثل کلاف در هم به خود پیچیده ام ............. آخ چه دردی تمام وجودم را به آتش کشیده .......... درد سینه ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیا ....................... دلم برای خودم تنگ شده .......خودی، را که با دست خودکفن پوش به خاک سرد سپردم وتا الان چیزی از آن باقی نمانده .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:52 توسط سکوت مرگ |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:45 توسط سکوت مرگ |
|
|
اگر در زندگی به ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:44 توسط سکوت مرگ |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:34 توسط سکوت مرگ |
|
|
آري،اکنون شروع يک پايان است. پايانِ با تو بودن و شروع بی تو سرودن..... و چقدر شيرين است و زجرآور، چنين شروعی و چنان پايانی..... و حال من مانده ام و انتظار و انتظار و انتظار....تا شايد شعله های وصالی
ديگر،قهقهه های يخ بسته ی مرا عاشقانه به بازی گل و شعر و شکوفه
دعوت کند. نميدانم چرا قانون عادت،در هندسه ی مجهول روحم، اعتباری ندارد و هر روز
التهاب سرد فراق، روزمرگی ِ تشنه ام را حريص تر ميکند
آری، فلسفه ی خشن فراموشی در گنجينه ی عواطفِ من،ناخودآگاه طرد
شده است. پس ای ديوارهای چينی افسونِ پيروزی تان را به رخ سادگی ِ من نکِشانيد
که: بيد شادمانی ِ من با باد شکوه های شما نمی لرزد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:33 توسط سکوت مرگ |
|
|
در گذرگاه
زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد و فقط خاطره هاست که در این وادی عشق دست نخورده به جا میماند.............
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:36 توسط سکوت مرگ |
|
|
هرچند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند. اگر کسی از حال و روز من پرسید بگو زمانی با من بود اما هیچ گاه دستش به ابر ها و خورشید نرسید نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 10:32 توسط سکوت مرگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نويسنده:تنها
نام:غريب شهرت:آواره نام پدر:سلطان غم نام مادر:درياي غم نام برادر:بي خيال نام خواهر:دلواپس سال تولد:سال نحس سن:18خزان شغل:گداي عشق جرم:عاشق شدن عاقبت:نابودي |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|